زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد !

گاه با غزلی از احساس

گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد !

گاه با ناب ترین شعر زمان

گاه با ساده ترین قصه یک انسان

زندگی باید کرد !

گاه با سایه ابری  سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید

از پس آن باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم ............

روزگارت آرام ........

 

 

 

 

 

پشت پنجره بادزندگی میکند.

گاهی وقتهازوزه کنان به درمیکوبد.

گاهی وقتهاقاصدکی راباخودمی آورد.

گاهی وقتهاگل سرخی راپرپرمیکند.

پشت پنجره بادگیسوهای بلنددخترک رابه میهمانی چشمهامیبرد.

پشت پنجره بادمیرودگاهی وقتهابه شالیزار سرمیزند.

پشت پنجره بیدهامجنون میشوند.

بادبادک بازیچه ی باد

اسیرشاخه های خشک

باحسرت به آبی چشمهای خدامینگرد.

بادمیرودگاهی آفتابی میشود.

میرودگاهی بارانی میشود.

بعضی وقتهاعشقی رامی آوردزودمیبرد.

بعضی ازشبهاملایم میشودازعطرشب بوها.

بعضی شبهادلگیرمیشود.

گاهی فراموش میکندپنجره ی مارادرآغوش بگیرد.

بادبرکت آسیابهامیشود.

بادخوشه های برنج رامیرقصاند.

پشت پنجره بادزندگی میکند.

پشت پنجره بادبه آزادی زندگی میکند

 

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 

 

ماه عزاداری امام حسین رو به همه دوستان عزعز تسلیت میگم.

منو ار دعاهاتون فراموش نکنین

 

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
!

عشقبازی به همین آسانی است .....
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است .....
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنج‌ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آن‌ها بزنی
مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است .....
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است.

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

 

 

 

خروش و خشم توفان است و، دريا،

به هم مي كوبد امواج رها را .

دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،

تماشاي هلاك موج ها را!

 

 

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائي دريا

از مهر، مي ستود .

در چشم من، وليكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !

***

 

 

 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

 

پيش از اينها

پيش از اينها فكر مي كردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه، برق كوچكي از تاج او

هر ستاره،پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او، آسمان

نقشِ روي دامن او، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش

سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش

دكمه ي پيراهن او ، آفتاب

برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست

هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خـــــدا ، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان ، دور از زمين

بود ، اما در ميان ما  نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم ، از خود ، از خدا

از زمين ، از آسمان ، از ابرها

زود مي گفتند:اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

آب اگر خوردي، عذابش آتش است

تا ببندي چشم كورت مي كند

تا شدي نزديك ، دورت مي كند

كج گشودي دست ، سنگت مي كند

كج نهادي پاي ، لنگت مي كند

تا خطا كردي ، عذابت مي كند

در ميان آتش ، آبت مي كند...

با همين قصه ، دلم مشغول بود

خواب هايم ، خواب ديو و غول بود

خوب مي ديدم كه غرق آتشم

در دهان شعله هاي سر كشم

در دهان اژدهايي خشمگين

بر سرم بارانِ گُرزِ آتشين

محو مي شد نعره هايم ، بي صدا

در طنين خنده ي خشمِ خدا...

نيّت من ، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم ، همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرســــــه

تلخ ،  مثل خنده اي بي حوصله

 سخت، مثل حلِّ صدها مسئله

مثل تكليف رياضي سخت بود

مثل صرفِ فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه ، در يك روستا

خانه اي ديدم ، خوب و آشنا

زود پرسيدم : پدر ، اينجا كجاست؟

گفت: اينجا خانه ي خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

با وضويي ، دست و رويي تازه كرد

 با دل خود، گفت و گويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين

خانه اش اين جاست؟ اين جا ، در زمين؟

 گفت : آري، خانه ي او بي رياست

 

 

سلام بهونه قشنگ من،برای زندگی

آره بازم منم،همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات،چه میکنی با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود،این نامه رو واست نوشت

 

حال منو اگه بخوای،رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری،تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن،اینجا هوا پر از غمه

از غصه هان هرچی بگم،جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود،رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا،یا منو پیشت برسون

 

فدای تو یه وقت شبا،بیخودی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم،سرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیفتو،از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو،یه وقت ناغافل نشکنی

 

اگه واست زحمتی نیست،بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت،دست خدای آسمون

راستی دیروز بارون اومد،منو خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون،با ابرا هم سفر شدیم

 

از وقتی رفتی آسمونمون،پر از کبوتره

زخم دلم خوب نشده،از وقتی رفتی بدتره

فدای تو نمیدونی،بی تو چه دردی کشیدم

حقیقتو واست بگم،به آخر خط رسیدم

                              

 

  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود................