| گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم | چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی |
| من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی | عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی |
| دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم | باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی |
| ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه | ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی |
| آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان | که دل اهل نظر برد که سریست خدایی |
| پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند | تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی |
| حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان | این توانم که بیایم به محلت به گدایی |
| عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت | همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی |
| روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا | در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی |
| گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم | چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی |
| شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن | تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی |
| سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد | که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی |
|
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده |
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 12:19 توسط ملیحه
|