اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

 

 

 

خروش و خشم توفان است و، دريا،

به هم مي كوبد امواج رها را .

دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،

تماشاي هلاك موج ها را!

 

 

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائي دريا

از مهر، مي ستود .

در چشم من، وليكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !

***