آرام آرام بر روی ماسه های کنار ساحل دریا قدم می زدم و به امواج پر تلاطم آب های نیلگون خلیج می نگریستم دلم مانند موج های دریا در خروش بود صحرای دلم هوای باران کرده بود. لحظه ای ایستادم و به غروب خونین خورشید نگاه کردم. کم کم ظلمت شب و جهان حاکم شد.

خدایا در این شب تیره و تار چه کنم؟ در این خیال بودم که ناگهان آسمان شکافته شد و کبوتری زیبا با قلبی در دست به طرفم آمد و دل مرا شکافت.

پس قلبت را با قلبم پیوند داد٬ از آن روز من با تو زندگی کردم و به تو اندیشیدم قلبم در هر حال برای تو می تپید آرزویم تو بودی و بس.