روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از
خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید
من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که
دردهایش را در آن نگاه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای
از درخت نشست فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت
و خدا لب به سخن گشود "با من بگو هر آنچه سنگینی سینه ی توست "
گنجشک گفت : خانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی هایم بود
و سرپناه بی کسی ها تو همان را از من گرفتی این طوفان بی موقع چه
بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و
سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست .سکوتی در عرش تنین انداز
شد فرشتگان سر به زیر انداختند .خدا گفت : ماری در راه لانه ات
بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین
مار پر گشودی ...گنجشک در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت : و چه
بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی ... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه
چیزی در درونش فرو ریخت ...
هنوزم در پي اونم که
ميشه عاشقش باشم
مثل درياي من باشه
منم چون قايقش باشم
هنوز در پي اونم
که عمري مرهمم باشه
شريک خنده و شادي
رفيق ماتمم باشه
هنوزم در پي اونم
که عشقش سادگي باشه
نگاهاي پر از مهرش پناه خستيم باشه
ميگن جوينده يابنده س
ولي پاهاي من خسته س
حتي با همين پاها ميرم
تاحدي که جا هست
هنوزم در پي اونم
که اشکامو روي گونه م
با اون دستاي پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گريه
منم اينجا
بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو ميخواي
منم اي واي تو رو ميخوام