سلام به همه ی دوستای گلم

اول از همه از سوگلی جونم تشکر می کنم و بهش می گم که به اندازه همه دنیا دوست دارم متن زیرم برا تو می نویسم

رفتی دل تنهایم آکنده شد از غم ها...

گفتند که می آیی کی می رسد آن فردا؟ یک عمر سفر کردم عشقت برود از سر

در عالم هجران نیز عشق تو شد افزون تر    دنبال رهی بودم کز عشق بپرهیزم

غافل که تو در جانی از عشق تو لبریزم

عطیه جان دلم برات خیلی تنگ شده دستت درد نکنه سر زدی به الاهه جونم سلام برسون ازونم تشکر کن

سایه جون دستت درد نکنه بهم سر زدی و همه ی دوستای دیگر که بهم سر زدن از همشون تشکر می کنم

دوستای خوبم من همیشه متن ها رو یا خودم می نویسم یا هم از کتابای مختلف می گرفتم اما متن امروز و از اینترنت گرفتم امیدوارم تکراری نباشه

 


با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،

و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد

عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا

تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم

من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم

روزها طي شد و رفت

تو كه رفتي منِ دلخسته ی پاك

با همه درد در اين شهر غريب

باز عاشق ماندم

همه فكرم، همه ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود

تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد 

ماه‌ها هم طي شد

بارها قصه آن، كوچه ی مهتاب مشيري خواندم

باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد

سست و بي‌بنياد است

ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت 

 
راستي محرم دل، كوچه ی خاطره‌هاي تو و من، يادت هست

كوچه‌اي مثل همان، كوچه ی مهتاب مشيري

كوچه ی مهر و صفا، كوچه ی پنجره‌ها

پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود

خنده‌ها مي‌كرديم، قصه‌ها مي‌گفتيم

از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود

و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود

حيف از آن همه اميد دراز

حيف از آن همه اميد دراز 

در خيالم، با خودم مي‌گفتم : كوچه مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد

و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود

ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بي‌پايان، بي‌عطوفت، بي مهر

و در اين قصه ی تلخ، باز من ماندم و من

ديگر امروز گذشت

هرچه بود آخر شد

ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شب شبي، روشن و مهتاب شبي

باز از آن كوچه گذشته زير لب مي‌خوانم

( بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم)

 

 

 

 

 

شمع ها به آرامی می سوختند. فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آنان را بشنوی.

اولی گفت: من صلح هستم!با وجود این هیچ کس نمی تواند من را برای همیشه روشن نگه دارد. من معتقدم که از بین خواهم رفت.

دومی گفت: من ایمان هستم!با این وجود من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم! و آن قدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آن ها حتی عشق ورزیدن به نزدیک ترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان پسری وارد اتاق شد و گفت:چرا خاموش شده اید؟ قرار بود که تا ابد روشن بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه کرد.

سپس شمع چهارم گفت:نترس تا وقتی من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم.

کودک با چشم های درخشان٬شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.