اگر گل را در اتاقی پنهان کنی که نه دست خورشید به آن برسد نه دست باد٬شاید خیال کنی که با این کار از گل محافظت می کنی اما تو آن را نابود می کنی. مرتکب قتل او می شوی. البته نیت تو خیر است. تو این کار را به خاتر گل می کنی٬زیرا در بیرون خورشید می درخشد و باد و باران فراوان وجود دارد و تو قصد داری از آن غنچه ی کوچک محافظت کنی. تو برای این که آن غنچه تبدیل به گل شود در اتاقت پنهانش می کنی و تمام درها و پنجره ها را می بندی.

اما آن گل پژمرده خواهد شد. گل زمانی شکوفا می شود که با خورشید در تماس باشد.در باد به رقص در آید. از ریزش باران لذت ببرد و با ستارگان به گفت و گو بنشیند. گل متعلق به هستی است و فقط زمانی می تواند شکوفا شود که عمیق در هستی ریشه دواند.

انسان یک غنچه نا شکفته مانده! شادمانی اش هنوز شکوفا نشده٬زیرا بیش از حد دل نگران امنیت است و از خطر و نا امنی می هراسد. پس خودش را به زنجیر کرده٬برای محافظت از خویش دیواری دور خود کشیده و یک زندانی در بند شده است.

زندگی را فقط می توان در نا امنی و در خطر سپری کرد. هیچ راه دیگری جز این نیست. ولی ما به بهانه ی امنیت٬ فرصت شکوفا شدن را از دست می دهیم. به دلیل ترس از مرگ٬جاودانگی را از دست می دهیم.

اگر خطر را به جان بخریم و دل به دریا بزنیم٬اگر با خطر خوش باشیم و آن را به ماجرا جویی تبدیل کنیم٬زندگی همه شادمانی می شود. و تنها ماجراجویان به شناخت خدا رسیده اند