تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمش٬بنشین غمی نیست.
حوای من بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست.
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم. شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست.
شاید به زخم من که می پوشم آن را ز چشم شهر در دستان بی نهایت مهربانش مرحمی نیست.
شاید.......... و یا شاید هزاران شاید دیگر
اگر چه دیگر به گوش انتظارم جز صدای مبهم صدای دیگری نیست.

آسمان چشمانم سپید بود زمین دلم سبز و زنبیل خاطره هایم پر بود از عطر یاد تو
ناگهان ابری برآمد آسمان چشم هایم را سیاه کرد زمین دلم را زرد و زنبیل خاطره هایم را دزدید
اما تو آمدی و از سبد خوش بینی ات نهال آرزویی به من هدیه دادی
و گفتی بگیر و بکار که بهار در راه است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 18:22 توسط ملیحه
|