به لبتبه گیسوانت به آسمان ابروانت به نگاه دیدگانت و به سرخی لبانت به سپیدی دهانت به دو چشمان قشنگت که تو را ز جان پرستم

به قطار کاروان ها به امید ساربان ها به عروس آسمان ها به خدای کس ندیده به قشنگی دو دیده به دو آهوی رمیده به عقاب خوش پریده که تو را ز جان پرستم

به بهار فصل هستی به بلندی و به پستی به زمین که می نشستی به خدا که می پرستی به امیدم که تو هستی که تو را ز جان پرستم

 

 

 

 

 

 

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گا یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم

بی تو اما من به چه حالی از آن کوچه گذشتم